تبليغاتX
طراحی وچاپ غروب


طراحی وچاپ غروب





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :


طراح قالب:

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست


كد جاوا :

كهنه شايدامافراموش هرگز

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

باسلام امروزمیخوام پس ازمدتها دست نوشته ای روازخودم بنویسم ...

راستش خیلی دلم گرفته ازهمه چیز ازهمه کس از ...و

خیلی هامیگن دنیاخیلی نامرده خیلی بی وفاست خیلی ...و

اما واقعاْ اگرفکرشو کنیدمیفهمیدکه این خودماییم که دنیارو به خودمون بدکردیم

دروغ    بی وفایی   ریا    جاطلبی     خودخواهی     وازهمه بدتر     خیــــــانــت

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


نويسنده: داریوش مورخ: بیست و سوم مرداد 1388 در ساعت: 20:9
|+|

وب سایت طراحی وچاپ غروب

 

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی وفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا    N

 کـــــــــــــــــــهنـــــــــــــــه شایدامـــــــــــــــــــافـــــــراموش هرگــــــــــــــــــــز


نويسنده: داریوش مورخ: بیست و هفتم دی 1387 در ساعت: 12:3
|+|

LOVELY
  وقتی سر کلاس نشسته بودم تمام هواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و منو داداشی صدا ميکرد. به موهای مواج و زيبای اون نگاه ميکردم و ارزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهی به اين مسئاله نميکرد.
اخر کلاس پيش من اومد و جزوه ی جلسه ی پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. گفت: "متشکرم داداشی!"
ميخوام بهش بگم...ميخوام که بدونه که من فقط نميخوام داداشی باشم. من عاشقشم اما...من خيلی خجالتی هستم. علتشو نميدونم!


تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه ميکرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست که تنها باشه. منم اين کارو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود. ارزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت فيلم و خوردن ۳ بسته چیپس خواست که بره بخوابه. بهم نگاه کرد و گفت: "متشکرم داداشی..."
ميخوام بهش بگم...ميخوام که بدونه که من فقط نميخوام داداشی باشم. من عاشقشم اما...من خيلی خجالتی هستم. علتشو نميدونم!


دو روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد و گفت: "قرارم بهم خورده. اون نميخواد با من بياد!"
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما با هم قرار گذاشته بوديم که اگه زمانی برای مراسمی هيچکدوم پارتنر نداشتيم با همديگه باشيم. درست مثل يه "خواهر و برادر" ما با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون کنار در خروجی ايستاده بودم. تمام هواسم به اون لبخند زيبا و چشمای همچون کريستالش بود. ارزو ميکردم که عشقش مال من باشه اما اون به اين مسئله توجهی نميکرد من اينو ميدونستم. به من گفت: "متشکرم. شب خوبی داشتيم."
ميخوام بهش بگم...ميخوام که بدونه که من فقط نميخوام داداشی باشم. من عاشقشم اما...من خيلی خجالتی هستم. علتشو نميدونم!


يک روز گذشت...سپس يک هفته...يک سال!...قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد. من به اون نگاه ميکردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم مال من باشه اما اون به اين موضوع توجهی نميکرد و من اينو ميدونستم.
قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد. با گريه منو در اغوش گرفت و سرش رو رو شونم گذاشت و گفت: "تو بهترين داداشی دنيا هستی...متشکرم"
ميخوام بهش بگم...ميخوام که بدونه که من فقط نميخوام داداشی باشم. من عاشقشم اما...من خيلی خجالتی هستم. علتشو نميدونم!


نشستم روی صندلی...صندلی صاقدوش. اون دختره حالا ديگه داره ازدواج ميکنه. من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. اون با مرد ديکه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اينطوری فکر نميکرد و من هم اينو ميدونستم. اما قبل از اينکه بره منو ديد و گفت:"تو اومدي؟ متشکرم."
ميخوام بهش بگم...ميخوام که بدونه که من فقط نميخوام داداشی باشم. من عاشقشم اما...من خيلی خجالتی هستم. علتشو نميدونم!


سالهای خيلی زيادی گذشت. من به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که منو داداشی خودش صدا ميکرد توش خوابيده. فقط دوستان دوران تحصيليش دور تابوت هستن. يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه. دختری که در دوران تحصيلات اونو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود


"" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمي‌دونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. "
ای کاش اين کار رو کرده بودم

 ***********************************************

گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد ...

می روم گم شوم در انبوه خاطراتی كه بعد ِتو بايد ...
بعد از اين استکان زهرآلود ، چون پروانه به خواب خواهم رفت
جای قند و نبات، عزراييل بر سرم گرد مرگ می سايد
آرزوهای كوچكم را حيف می برم با خودم به گور اما
آرزو می كنم تو خوش باشی ، حسرتت بر غمم می افزايد
مجلس ختم من كه می آيی ، يك لباس سفيد بر تن كن
بارها گفته ام به تو عزيزم ! رنگ مشكی به تو نمی آيد

نويسنده: داریوش مورخ: دهم مرداد 1387 در ساعت: 18:17
|+|

وفادارماندن یارم

         خدایاآنکه مرادرتنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت درتنهاترین تنهایی اش

                    تنهای تنهایش مگذار.N

{{ازبخت بدم آیینه فروش شهرکوران شدم}}


نويسنده: داریوش مورخ: پانزدهم تیر 1387 در ساعت: 13:15
|+|

گالری عاشقان

نمیگم دوستت دارم....نمیگم عاشقتم....میگم دیوونتم که اگه یه روزناراحتت کردم بگی بی خیال بابااین دیوونه است.

به کوه گفتم عشق چیست لرزید....به بادگفتم عشق چیست وزید....به ابرگفتم عشق چیست بارید....به پروانه گفتم عشق چیست نالید....به گل گفتم عشق چیست پرپرشد....وقتی به انسان گفتم عشق چیست اشک ازدیدگانش جاری شدوگفت:دیوانگیست.

 

وقتی دلت گرفت بروبالای کوهی بلندوفریادبزن:آیاهنوزم امیدی هست؟صدایی میشنوی که میگه: هست...هست...هست.

شایدکسی روکه باهاش خندیدی یک روزفراموش کنی ولی کسی روکه به خاطرش گریه کردی هیچ وقت فراموش نمی کنی.

 

یکی بودیکی نبود.وقتی این یکی بوداون یکی نبودوقتی اون یکی بوداین یکی نبود.مهم نیست کی بودکی نبود،ولی حیف که هیچ وقت این یکی بااون یکی نبود.

 

میدونی بزرگترین درددنیاچیه؟ اینکه بفهمی پناه لحظه هات یه پناهگاه دیگه داره.

ازخدانخواه که توی دنیاکسی باشی ازش بخواه که تمام دنیای کسی باشی.

فرقی نمیکنه اول من اومدم یاتو.مهم اینه که کی تاآخرش میمونه.

برای داشتن چیزی که تابحال نداشتی کسی باش که تابحال نبودی.

عشق مثل ساعت شنیه.ازعقل کم میشه به قلب اضافه میشه.

ابررودوست دارم چون اونقدرجرات داره که وقتی دلش میگیره جلوهمه گریه میکنه.

نمیگم دوستت دارم....نمیگم عاشقتم....میگم دیوونتم که اگه یه روزناراحتت کردم بگی بی خیال بابااین دیوونه است.


نويسنده: داریوش مورخ: پانزدهم تیر 1387 در ساعت: 11:23
|+|

بی وفا
 

یه دخترنابینابودکه یه دوست پسرداشت

 

        دختره دوست پسرشوخیلی دوست میداشت

 

دختره میگفت:اگردوتاچشم داشتم واسه همیشه باهات میموندم

 

یه روزیه نفرپیداشدوچشماشوبه دختره داد

 

دختره وقتی تونست دوست پسرشوببینه دیدکه اونم چشم نداره

 

به پسره گفت:برودیگه نمیخوامت

 

پسره وقتی داشت میرفت گفت:مراقب چشای من باش

 



 تنهابودم تورسیدی    

گفتی مابشیم بهتره

دیگرتنهانبودم

بعدازیه مدتی سرقرارنیومدی

ناراحت بودم وبسوی پارکی می رفتم

تنهایی دیگررادیدم

گفتم توچراتنهایی

گفت یارم نیومده

پس ازچندلحظه یهوخوشحال شدوگفت اومد

برگشتم تورودیدم




نويسنده: داریوش مورخ: پانزدهم تیر 1387 در ساعت: 11:20
|+|

عشق موجودات

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در  بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شديدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم.


نويسنده: داریوش مورخ: پانزدهم تیر 1387 در ساعت: 11:17
|+|

داستاني عجيب ولي واقعي

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد.مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیركردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگزنشنیده بود ...
صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید..
صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم.. اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ،من حاضرم .بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از> من> خواسته بودید كردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :« تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است. اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟» راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد. پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كلید كرد .پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت.... و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این كلید آخرین در است » مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود.

.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید


لطفا به من بدو بیراه نگید؛ خودمم دارم دنبال اونی كه اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو كف دستش بگذارم .....

 


نويسنده: داریوش مورخ: پانزدهم تیر 1387 در ساعت: 10:25
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس