باسلام به تمامي عاشقان واقعي وكساني كه واقعاً طعم واقعي عشق و ... را فهميدند وميدونند كه وقتي يك جوان درد ودل عاشقانه خودش رو مينويسه چقدر از اين عالم هستي دلگيره و چقدر دل شكسته.
ميخوام داستان زندگي عاشقانه خودم روبنويسم ميگم زندگي عاشقانه چون واقعاً دوران عشق وعاشقي يك انسان يك زندگي ديگه ميشه.
خب بهتره برم سراغ داستان و تعريف حوادث تلخ وشيريني كه تلخي اون برام باقي مونده ... وقتي به فكر دوران گذشته ودوران سراسر شوق عشق مي افتم هنوزم باور ندارم كه جريان من به اين صورت ادامه پيدا كرده...
تاحدود۳ سال پيش بود كه هر كس پيش من مي آمد و حرف از عشق وعلاقه ودوست داشتن ميزد علاوه براينكه خندم ميگرفت مسخره اش هم ميكردم .اما نمي دونستم كه واقعاً اگر كسي به شخصي علاقه مند بشه چه حالي ميشه ... دوم اسفند ماه سال۱۳۸۵ بود كه من اون من گذشته نبودم ودر يك لحظه به شخصي ديگر تبديل شدم توي مغازه ام كه مغازه كوچيكي بود وكارهاي چاپي وتحقيقات اينترنتي انجام ميدادم نشسته بودم وساعت ۳۰/۸ دقيقه صبح بود كه ناگهان كسي داخل مغازه ام شد كه زندگي من رو زيرورو كرد . وقتي گفت سلام نمي دونستم كه بايد جوابش رو چگونه بدم كه اون خوشش بياد و وقتي هم امرش رو جويا شدم . اون ازمن يك تحقيق ۸۰ صفحه اي درباره پرسش رياست جمهوري خواست كه من هم سريعاً گفتم چشم دقيق يادمه كه دوم اسفندماه سال ۱۳۸۵ مصادف بود باروز چهار شنبه...من تصميم گرفتم كه از روز شنبه بشينم و تحقيقش رو به نحو احسند انجام بدم .روز شنبه مقداري از اون رو انجام دادم .روز يكشنبه صبح ماموران اماكن عمومي به مغازه ام اومدند وبه دليل نداشتن پروانه كسب كامپيوترم رو بردند ومغازه ام رو هم پلمب كردند . اين درحالي بود كه من اصلا تو فكر اين اتفاقات نبودم وتنها وتنها تو فكر انجام تحقيق بودم ومن تاچهارشنبه بيشتر فرصت نداشتم.سريعاً پيش دوستم رفتم وكامپيوترش را قرض گرفتم و شب يكشنبه و روز دوشنبه كامل پاي استخراج موضوع تحقيق وويرايش وقالب بندي اون بودم . واز اونجايي كه ديگه مغازه ام پلمب بود براي پرينت تحقيق اون رو توي سي دي زدم و به چاپخانه بردم تا پرينتش رو بگيرم.به شكر خداوند به موقع تحقيق به اتمام رسيد و اون رو آماده كردم . روز چهارشنبه درحاليكه درمغازه برادرم بودم "ن" براي گرفتن تحقيق به نزدم آمد وتحقيقش رو تحويل گرفت ... خب حواشي اون مدت يك هفته رو خدمتتون عرض كنم كه در اين مدت شخصي با يك شماره سه مرتبه با همراه من تماس گرفت وبه اشتباه ميگفت : آقاي اميري ومن هم كه اصلاً متوجه نبودم هربار با گفتن كلمه نخير اشتباه است گوشي رو قطع ميكردم.تا اينكه مشكوك شدم ويك روز باشماره سكه اي با اون شماره تماس گرفتم ومتوجه شدم كه بله همون شخصي است كه دل من رو برده...
بعد از اون اتفاقات وپشت سر اون خواهر "ن" هم براي انجام تحقيقي نزد من آد ومن هم به ذوق واميد اون تحقيق خواهرش رو هم انجام دادم...
بعد ار پشت سرگذاشتن اين اتفاقات همش توفكر اين بودم كه چگونه ميتونم كه حرف دل خودم رو به اوبگم ... هرروز بارفتن به مغازه برادرم كه سرخيابون اونها بود در اين فكر بودم كه اون رو ببينم وسعي خودم رو ميكردم كه ازطريقي علاقه خودم رو به او بگم... هر روز يك نامه اي مي نوشتم اما هربار او به مغازه مي آمد من روم نميشد كه نامه رو به اون بدم .اين ماجرا ادامه داشت تا اينكه روز دهم فروردين ماه سال ۱۳۸۶ ودر پايان بازي پرسپوليس واستقلال كه به مغازه برادرم آمدم وچند دقيقه اي نگذشت كه او هم براي خريد تنقلات به مغازه اومد ونمي دونم كه خداوند چه حسي به من داد كه بالاخره موفق شدم كه حرفهاي دل خودم رو در يك نامه به او تحويل دهم ...
وقتی سر کلاس نشسته بودم تمام هواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و منو داداشی صدا ميکرد. به موهای مواج و زيبای اون نگاه ميکردم و ارزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهی به اين مسئاله نميکرد. اخر کلاس پيش من اومد و جزوه ی جلسه ی پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. گفت: "متشکرم داداشی!" ميخوام بهش بگم...ميخوام که بدونه که من فقط نميخوام داداشی باشم. من عاشقشم اما...من خيلی خجالتی هستم. علتشو نميدونم!
تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه ميکرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست که تنها باشه. منم اين کارو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود. ارزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت فيلم و خوردن ۳ بسته چیپس خواست که بره بخوابه. بهم نگاه کرد و گفت: "متشکرم داداشی..." ميخوام بهش بگم...ميخوام که بدونه که من فقط نميخوام داداشی باشم. من عاشقشم اما...من خيلی خجالتی هستم. علتشو نميدونم!
دو روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد و گفت: "قرارم بهم خورده. اون نميخواد با من بياد!" من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما با هم قرار گذاشته بوديم که اگه زمانی برای مراسمی هيچکدوم پارتنر نداشتيم با همديگه باشيم. درست مثل يه "خواهر و برادر" ما با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون کنار در خروجی ايستاده بودم. تمام هواسم به اون لبخند زيبا و چشمای همچون کريستالش بود. ارزو ميکردم که عشقش مال من باشه اما اون به اين مسئله توجهی نميکرد من اينو ميدونستم. به من گفت: "متشکرم. شب خوبی داشتيم." ميخوام بهش بگم...ميخوام که بدونه که من فقط نميخوام داداشی باشم. من عاشقشم اما...من خيلی خجالتی هستم. علتشو نميدونم!
يک روز گذشت...سپس يک هفته...يک سال!...قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد. من به اون نگاه ميکردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم مال من باشه اما اون به اين موضوع توجهی نميکرد و من اينو ميدونستم. قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد. با گريه منو در اغوش گرفت و سرش رو رو شونم گذاشت و گفت: "تو بهترين داداشی دنيا هستی...متشکرم" ميخوام بهش بگم...ميخوام که بدونه که من فقط نميخوام داداشی باشم. من عاشقشم اما...من خيلی خجالتی هستم. علتشو نميدونم!
نشستم روی صندلی...صندلی صاقدوش. اون دختره حالا ديگه داره ازدواج ميکنه. من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. اون با مرد ديکه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اينطوری فکر نميکرد و من هم اينو ميدونستم. اما قبل از اينکه بره منو ديد و گفت:"تو اومدي؟ متشکرم." ميخوام بهش بگم...ميخوام که بدونه که من فقط نميخوام داداشی باشم. من عاشقشم اما...من خيلی خجالتی هستم. علتشو نميدونم!
سالهای خيلی زيادی گذشت. من به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که منو داداشی خودش صدا ميکرد توش خوابيده. فقط دوستان دوران تحصيليش دور تابوت هستن. يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه. دختری که در دوران تحصيلات اونو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود
"" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. " ای کاش اين کار رو کرده بودم
***********************************************
گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد ...
می روم گم شوم در انبوه خاطراتی كه بعد ِتو بايد ...
بعد از اين استکان زهرآلود ، چون پروانه به خواب خواهم رفت
جای قند و نبات، عزراييل بر سرم گرد مرگ می سايد
آرزوهای كوچكم را حيف می برم با خودم به گور اما
آرزو می كنم تو خوش باشی ، حسرتت بر غمم می افزايد
مجلس ختم من كه می آيی ، يك لباس سفيد بر تن كن
بارها گفته ام به تو عزيزم ! رنگ مشكی به تو نمی آيد
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني دارايفضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخده سال پيش هنگامساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشدپس تصور کنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم.
اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می
كرد در نزدیكی صومعه ای خراب
شد.مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت :
«ماشین من خراب شده. آیا می توانم
شب را اینجا بمانم؟ » رئیس صومعه بلافاصله او را به
صومعه دعوت كرد. شب به او شام
دادند و حتی ماشین او را تعمیركردند. شب هنگام وقتی مرد می
خواست بخوابد صدای عجیبی شنید.
صدای كه تا قبل از آن هرگزنشنیده بود ... صبح فردا از راهبان صومعه پرسید
كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به
وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك
راهب نیستی» مرد با نا امیدی از
آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم
در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی
پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر
كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال
قبل شنیده بود ، شنید.. صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست
اما راهبان بازهم گفتند: :« ما
نمی توانیم این را به تو بگوییم .
چون تو یك راهب نیستی»این بار مرد
گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من
حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم.. اگر تنها راهی
كه من می توانم پاسخ این سوال را
بدانم این است كه راهب باشم ،من حاضرم .بگوئید چگونه می توانم
راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به
تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به
ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید
تعداد دقیق سنگ های روی زمین را
به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك
راهب خواهی شد.» مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت
و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را
زد.مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر
خودم را وقف كاری كه از> من>
خواسته بودید كردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,
284,232 عدد است و 231,281,219,
999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :«
تبریك می گوییم . پاسخ های تو
كاملا صحیح است. اكنون تو یك راهب هستی . ما
اكنون می توانیم منبع آن صدا را
به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به
سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به
مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را
چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت
:« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟» راهب ها كلید را به او
دادند و او در را باز كرد. پشت در
چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را
هم به او بدهند. راهب ها كلید را به او دادند و او
در سنگی را هم باز كرد. پشت در
سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كلید كرد
.پشت آن در نیز در دیگری از جنس
یاقوت كبود قرار داشت.... و همینطور پشت هر دری در دیگر از
جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد
و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این
كلید آخرین در است » مرد كه از در
های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.. او قفل در را
باز كرد. دستگیره را چرخاند و در
را باز كرد . وقتی پشت در را دید
و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده
است متحیر شد. چیزی كه او دید
واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود.
.....اما من نمی توانم بگویم او
چه چیزی پشت در دید ، چون شما
راهب
نیستید
لطفا به من
بدو بیراه
نگید؛
خودمم دارم دنبال اونی كه اینو
برای من
فرستاده می گردم تا حقشو كف دستش بگذارم .....